تبليغاتX
کارو

کارو



گم نامی گم نشده ! ...

میان همه جویها ، که همراه همه ی رودها ، به دریا سرازیر میشدند ،

جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت ! ...

وقتی سایر جوی ها پرسیدند چرا ؟ گفت : من هر چند در مقابل عظمت

دریا بس ناچیز و خوارم ! .. اما من ! ..

گمنامی گم نشده را بیشتر از شهرت گم شده دوست دارم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 2:13  توسط کارو | 

گفتار آخرین ...

در آخرین لحظات زندگی پدرم ، با گریه و زاری سر به بالینش

نهادم .. گفتم پدر! من که در هنگام زندگی تو ، خدمتی برایت

انجام ندادم ، ولی.. باور کن پدر.. پس از مرگ تو ، هر روز ،

گلهای اطراف گور تو را با آب دیده ، آبیاری خواهم کرد !...

پدرم خندید ، خنده ای سرا پا درد ، خنده ای نا تمام و سرد ،

که نا تمامی یک ناله ی آهسته تمامش کرد .. آنوقت گفت :

پسر خوب ، من با آمدن تو بر سر گورم کاری ندارم .. ولی

هیچوقت انتظار دیدن گل را در اطراف گور من نداشته باش !.

چون : زمین برای رویاندن گلها قوت لازم دارد ، و من در

سرتاسر زندگی ، چه چیزه با قوتی خوردم ، که تحویل زمین

بدهم ؟؟؟...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:29  توسط کارو | 

لوچ ...

دهقان پیر ، با ناله می گفت : ارباب ! آخر درد من یکی دوتا نیست ،

با وجود این همه بد بختی ، نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم

تنها دخترم را چپ آفریده است ؟! دخترم همه چیز را دوتا میبیند ! ارباب

پرخاش کرد که بدبخت ! چهل سال است نان مرا زهر مار میکنی ! مگر

کور بودی ، ندیدی که چشم دختر من هم چپ است ؟! گفت چرا ارباب

دیدم ... اما ... چیزی که هست ، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را

دو تا میبیند ... ولی دختر من ، این همه بدبختی ها را ...

******

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:56  توسط کارو | 

زنده بگور ! ...

برس بدادم ، ای خدا !     که عشق دل فروش من

فکنده بار صد محن      کفن کفن ، به دوش من

بهر دری که حلقه زد      امید ژنده پوش من

صدای : نیست کس ، برو!      شکست در خروش من

گرفت   یأس ،  عاقبت     زدست ، تاب و هوش من

بچنگ مرگ ، خرد شد     چو پشت فقر ، پای من

طپیده در جنین خون       دل طپش گزای من

فسرده ، مرده بی نفس     نفس شکن ، صدای من

چه سر نوشت ظالمی !      خدای من ... خدای من

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:45  توسط کارو | 

فرزند بدبختی !

پیر مرد بخت برگشته شکمش ، آب آورده بود . بچه های

ولگرد با مسخره میگفتند : یارو آبستنه ! فردا میزاد !

یک روز که از کوچه ، همان کوچه ی کثیفی که پناهگاه

زندگی فلک زده ی او بود ، می گذشتم ... دیدم لاشه اش را

به تابوت میگذارند :پیر مرد بخت برگشته ، زائیده بود . فرزند بدبختی

چه میتوانست باشد ؟! ... مرگ! ...

*****

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 20:43  توسط کارو | 

بر سنگ مزار ...

الا . ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم !

چه میخواهی ؟ چه میجویی . در این کاشانه ی عورم؟

چسان گویم ؟ چسان گریم ؟ حدیث قلب رنجورم ؟

از این خوابیدن در زیر سنک و خاک و خون خوردن

نمیدانی ! چه میدانی . که آخر چیست منظورم ؟

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم !

کجا میخواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم ! ..

چه شبها تا سحر عریان . بسوز فقر لرزیدم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 11:46  توسط کارو | 

آثار شب زفاف !..

من زاده شهوت شبی چرکینم

در مذهب عشق.کافری بیدینم

آثار شب زفاف کامی است. پلید..

خونی که فسرده در دل خونینم ..

**********

هوس

با دست هوس . دریغ ! .. تا شد پشتم! ..

در مظهر عشق . وا شد آخر مشتم ...

آنقدر هوس به مغز کامم کوبید :

تا در شب کام . عشق خود را کشتم !

**********

احتیاج ...

گفتم . بگو به من . ای فاحشه ! که داد به باد ...

شرافت و غرور تو را ؟ ... ناله از دلش سر داد:

کای احتیاج . زاده ی زر . مادر فساد

لعنت بروح مادر معروفه ی تو باد !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 3:27  توسط کارو | 

باران .......

ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن

سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه...

بخواب ای دختر نازم به روی سینه بازم

که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه..همه ش سنگه

نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم

خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا

                                   همه ش ننگه ... همه ش رنگه

                              


شکوه ی ناتمام

ای آسمان ! . باور مکن . کاین پیکر محزون منم

من نیستم ! ... من نیستم !

رفت عمر من . از دست من ..

این عمر مست و پست من:

یک عمر با بخت بدش بگریستم. بگریستم !

لیک عمر پای اندر گلم

باری نپرسید از دلم ..

من چیستم ؟ من کیستم ؟


زبان سکوت

یک ساعت تمام . بدون آنکه یک کلام حرف بزنم . برویش نگاه کردم

فریاد کشید که : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمیزنی ؟

گفتم : نشنیدی ؟؟ !!! ... برو !

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 0:8  توسط کارو | 

اشک رز ! .....

دلم از این همه گرفتاری . این همه خونخواری و تبهکاری. گرفته بود

رفتم سراغ دوستم... گفتم: بیا به خاطر یک لحظه فراموشی . پیمانه ای

چند (می) بزنیم.

به زیر درخت رزی که تنها درخت خانه ما بود پناه بردیم. هنوز اولین

پیمانه شراب را سر نکشیده بودم که یک قطره آب . از شکستگی یک

شاخه ی سر شکسته . به دامنم فرو غلطید... با تعجب از دوستم پرسیدم :

این قطره چه بود ؟ در آسمان که از ابر خبری نیست... دوستم پاسخی داد

که روحم را تکان داد. گفت : درخت رز است که گریه میکند !!

میخواهد به ما بفهماند ! که بی انصاف ها لااقل خون مرا جلوی چشم من

نخورید!!! .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:40  توسط کارو | 

هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و از فراز کوهساران

از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران

از خروش نغمه سوزو ناله ساز آبشاران

از زمین . از آسمان .از ابرو مه . از بادو باران

از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران

میخراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی

سازنه . دردی . فغانی . ناله ای .اشک نیازی

مرغ حیران گشته ای در دامن شب میزند پر

میزند پر بر درو دیوار ظلمت میزند سر

ناله میپیچد بدامان سکوت مرگ گستر:

(( این منم ! فرزند مسلول تو .. مادر . باز کن در

باز کن در باز کن .. تا ببینمت یک باره دیگر!))

چرخ گردون ز آسمان کوبیده اینسان بر زمینم

آسمان قبر هزاران ناله . کنده بر جبینم ..

تا رغم گسترده پرده روی چشم نازنینم

خون شد از بس که مالیدم به دیده آستینم

کو بکو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم !

اشک من دروادی آوارگان . آواره گشته

درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته

سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته

بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم...

غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارمباز کن !

 مادر. ببین از باده ی خون مستم آخر !

خشک شد . یخ بست. بر دامان حلقه دستم آخر!

اخر مادر زمانی من جوانی شاد بودم

سر به سر دنیا اگر غم بود . من فریاد بودم

هر چه دل میخواست در انجام آن آزاد بودم

صید من بود مهرویان و من صیاد بودم

بهر صد ها دختر (شیرین )صفت (فرهاد ) بودم

درد سینه آتشم زد . اشک تر شد پیکر من

لاله گون شد سربسر . از خون سینه بستر من

خاک گور زندگی شد . در به در خاکستر من

پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم

وه ! چه دانی سل چها کرده است بامن ؟ من چه گویم !؟

همنفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده

ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده!

این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم !

زآستان دوستان مطرودردر هرجا غریبم

غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادر نصیبم

زیورم . پشته خمیده . گونه های گود. زیبم

کشته شد . تاریک شد . نابود شد . روز جوانم

ناله شد . افسوس شد . فریاد ماتم سوز جانم

داستان ها دارد از بیدادسل سوز نهانم ...

خواهی ار جویا شوی از این دل غمدیده ی من

بین چسان خون میچکد از دامنش بر دیده ی من وه!

 زبانم لال . این خون دل افسرده حالم !

گر که شیر توست . مادر .. بیگناهم . کن حلالم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:15  توسط کارو |